خرید بک لینک
شنبه اول هفته.. از اوناول هفته هایی که دوست داشتم صبح از خواب بیدار نمی شدم..چرا باید بیدار شد.. به چه امید و انگیزه ای.. به مرحله ای از زندگی رسیدم که دوست دارم بخابم .فقط بخابم

چهارشنبه بهم پیام داد برای قسط بانک و دعوامون شد.گفتم تو این مدت انقدر پول خورد و خوراکمو دادم که این هیچه د رمقابلش و بعد دعوا .فکر کردم شب خونه نمیاد یا دیر بیاد ولی اومد. رفتم حموم دوش گرفتم و تا شب بیدار بودم. شب اومد گفت اجارزه هست امشب پیشت بخابم و من رفتم اونورتر. تا صبح کنارم بود و فرداش تا عصر با هم بودیم.ظهر ناهار گرفت خوردیم و کلی صحبت کردیم. تا ساعت هشت شب که رفت خونشون یه سر.بعد مدتها عمو و عمه ها و بچه هاشون با هم ارتباط برقرار کردند. اینطور که معلومه شروعش از دخترعمو موناشه که از تلگارم مرتضی پیدا کرده و با هم کانکت شدن.. و اونشب دوتا دخترعموها اومدن البته مونا با مرتضی اومد. اون رفت خونشون البته به منم گفت بیا ولی خوب نرفتم. سه ساعت بعد برگشت با کلی تعریف از اقوامش و غیره ... منم گوش میکردم. گفت فامیلمون فوت کرده این هفته مامان اینا میرند و هفته بعد عروسی پسرداییمه مامان گفته به سارا بگو حتمن بیاد.

شب هم با هم بودیم و چهارصبح خابیدیم تا دوازده ظهر. ناهار خوردیم کلی صحبت کردیم. از عید گفت که کجاها رفته و چقدر بهش خوش گذشته فکر کرد منم الان کلی از مسافرتهام میگم ولی من حقیقتو گفتم و گفتم که عید خونه بودم و تفریح خاصی نداشتم. تعجب کرد .فکر مبکرد مسافرتم و انتالیا رفتم. چندباری هم زنگ زده بود قطع کرده بوده.

رفت دوش گرفت اومد و گفت با هم صحبت کنیم. هردومون می دونستیم که دعوا میشه. و از صحبت اروم و با خنده کم کم به دعوا کشید.چون یه سری حرفارو تکرار کرد و با تکرارش به خودش یاداوری کرد و عصبان یشد و بد صحبت کرد. دوباره حرفای قدیم و تکراری. و اینکه من اصلن عوض نمیشم و تو باید صددرصد عوض بشی.

و خیلی حرفا دیگه. و اینکه بهم علاقه نداره. خوب منم غروری داشتمو و کمی بیش حرفامو زدم. و بعضی جاها سکوت. در مورد این صحبت کرد ده تا سکه بگیر دوماهی یه دونه و برو. که گفتم من قصذ جدایی ندارم ولی اگه تو نمیخای زندگی کنی صدو ده تا یجا و چهل تا ماهی یک سکه...

عصبانی شد که تو گفتی مهریه نمیخای. گفتم اره نمیخام زمانی که تو ادم می بودی یا خودم نمیخستم زندگی کنم. ولی حالا که تو میخای میخای همه رو بدی. و اینکه تو هم خیلی حرفا زدی که هیچکدومو عمل نکردی. دوباره قاطی کرد و حرفای همیشگی پیش کشید. اینکه تو خراب بودی خودتو قالب کردی من راضی نیستم. من دلم برات سوخت و از ایندت که دوباره خراب بشی می ترسم که خدا نگه از امانت دستت بد مواظبت کردی .

من تورو بخشیدم ولی تو برای زندگیت تلاشی نکردی.. قلبم به درد اومد

شکست .خونه رو ترک کرد رفت.

زنگ زدم عصبانی جواب داد و همون حرفارو زد. گفتم مگه من تفالت بودم که اومدی کارتو کردی رفتی.گفت میخاستی قبول نکنی.

گفتم من برای دوست داشتنم کردم نه برای مقصودی.

هر چی از دهنش دراومد گفت منم تهدید کردم میرم خونتون ببینم این چه وضعه قطع کردم رفتم

اونم سریع به داداشش زنگ زده بود و پیچونده بودند رفته بودند.

مامان باباش خیلی گرم پذیرایی کردن.گریم گرفته بود.

نشستم کلی حرف زدم و گریه کردم. گفتم من اینجا اومدم زضارو هم نفرین نمیکنم ولی میخام بگم اگه روزی رضا پاشو خورد بدونید از کجا خورد.نه برای نفرین من برای اینکه دلمو بد شکونده و یه جا جواب پس می ده.

پدرش که طرف منو گرفت و گفت نه اگه خاست جدابشه حق و حقوقتو بگیر. و اینکه به مفت خوری عادت کرده و از دست هردوتاشون خیلی شاکی بود.

مادرشم که تو فکر پز دادن خرید مبل و کابینتاشون و تو عالم خودش بود.

منم که همش تو فکر و ناراحتی بودم. زنگم زدیم خیلی بهش ولی جواب نداد.

کلی اصرار کردند بمونم ولی رفتم .جای من اونجا نبود.

از بیرون زنگ زدم گوشی و برداشت و فحش بود نثارم کرد.

اینکه تو جنده ای و این حرفا...

حال بدی داشتم.. مثل یه مرده متحرک که دیگه چیزی برای از دست دادن نداره.

ادمی که این همه منت بخشش سر من گذاشته تو این سه سال بارها و بارها به من گفته خراب...

بارها و بارها این گناهو فریاد زده و گفته...

چجوری ببخشمش.. اگه از سر گناه دوران مجردی من که تو نبودی گذشتی چرا هزار بار تو سرم میزنی..

خدایا یعنی قراره من تاوان گناهامو اینجوری پس بدم.. خدایا ابروی منو گذاشتی کف دست این بندت.. این بندت که ابروی دیگران براش مهم نیستو جلو برادرشو دیگران فریاد میزنه به من میگه جنده..

گفت میرم به همه میگم تو دوران مجردیت رابطه داشتی .به همه میگم.فریاد میزد جلو برادرش م یگفت

خدایا ازت ممنونم که ابروی منو گذاشتی تو دست این ادم

ادمی که میگه من تو سن چهل سالگی تو اولین نفری بودی باهاش رابطه داشتم. دروغ میگه چون خودش نباید چیزیو ثابت کنه..

ولی من باید سکوت کنم چون ...چون دخترم...چون بدبختم..چون خدا منو زن افریده...

دردمو به کی بگم.. وقتی میبینم خدایی هم دیگه نیست برام که دردمو بشنوه و بهم ارامش بده..

وقتی میبینم که خدا برای اونه و برای من نیست..به من میگه تو دین و ایمون نداره ... خداقل من یه امازماده میرم اشک میریزم..خودش چی... نه نمازی نه قرانی نه امامزاده ای... ابرو یه ادمم گرفته تو دستش و همه جا جار میزنه این جندست... این ادم به کسی اعتقاد داره که ازش بترسه که نکنه خشممش بگیرتش..

خیلی به خودش و اموالشو موقعیتش مغرور شده . این همون ادمه که با بی اعتماد بنفسی اومد سراغ من. حالا سکوتای من انقدر بهش پروبال داده که خدارو هم بنده نیبست..

حرف اخرو زد که برای جدایی اقدام میکنه. امیدوارم حداقل کارشو انجام بده و نقشه جدید دیگه ای برای از پا انداختن من نکشه..

میگفت من دارم همه کارمو مخفیانه میکنم چون به تو اعتماد ندارم... و هزار حرف دیگه..میگفت من سر دوراهی هستم که تو کی هستی.تو یه دختر مستقل که مکارتو میکنی و زرنگی و خوبی یا یه دختری که دوست پسر داری و خلافی

برای خودم متاسف شدم.. چرا در مورد من این فکر میکنه اخه چکارش کردم چه بدی کردم.. تو تمام این سه سال پامو کج نزاشتم. به احدی فکر نکردم.. همه فکرو ذهن و زندگیم اون بوده.. سرم تو کارو زندگی خودم بوده.. همه گفتند برو عشق و حال کن مسافرت برو تفریح کن بیا بریم انتالیا ولی هیچ جا نرفتم..هیچ جا... همش غصه خوردم.. همش تنهایی کشیدم.. هر شش ماه با من سکسم نداشت ولی تحمل کردم.. فکر بد نکردم... دنبال چیزی نرفتم... تو این فکر بودم چه دعایی کنم و چکار کنم که اشتی بشه.همه چیز درست بشه و زندگیمون خوبل بشه.. اگه کار خاصی هم نکردم بخاطر غرورم بود که زیر پاش مثل الان له نشه...

خدایا تو دیگه منو ناامید نکن....

+ نوشته شده توسط suy در شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۵ و ساعت 3:29 PM |

برچسب: نویسنده: آرین اسدی تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1396 ساعت: 11:36

صفحه بندی