روز قبلش پیش مکامه فال گرفتم و بهم گفته بود که اشتی هستید و اون بر میگرده و فعلا هستید با هم.. اما من شنبه خیلی تو فشار بودم یه پیام بلند بالا دادم و باز هرچی تونستم گفتم..اینکه تو مخصوصا تموم کردی در صورتی که خودم تموم کرده بودم . اینکه یه سگ گرفته بودم وفاش بیشتر بود برام اینکه منم کسی و پیدا میکنم و چون عکسشو گرفته بودم تو ماشین بود گفتم یه چیزی هست برات می فرستم ولی بندازش دور...
خلاصه جواب نداد.. عصرش خیلی بهم فشار اومد بلاکش کردم اونم کلا لست سینم کرد و از اینستا بلاکم کرد..
خیلی بهم فشار اومد روز یکشنبه تعطیلی بود.. بهش دوبار ز زدم جواب نداد.. یه عالمه پیام تو تلگرام زدم که احساس مظلومیت کنم عازی اومد پیشم بهم گفت این کارو نکن برای همین همشو پاک کردم قبل خوندنش..
فقط اس دادم که هروقت ناراحت با عصبی بودم جوابتو دادم ولی اینم میگذره...
رفتیم دوباره پیش مکامه با عازی خیلی باهام دعوا کرد که چرا بهش پیام دادی مگه نگفتم صبر کن. گفت بهش بی محلی کن ببین چجور بیاد دنبالت و اینکه این ادم چیز خاصی نیست که بخوای خودتو بکشی ... و اینکه از فردا خیلی عادی برخورد کن انگار برات اصلا مهم نیست و اتفاقی نیفتاده با این سرویسایی که دادی خودش میاد دنبالت
ولی خوب من قلبم براش میزد...
فرداش اومدیم شرکت.. چند بار اومد سوال کاری پرسید من خیلی عادی رفتار کردم تعجب کرده بود...
دوشنبه بود.. سه شنبه هم عادی صحبت کاری میکردیم.. با اینکه هنوز حالم بد بود ولی دیدمش اروم گرفتم... تا چهارشنبه میخواستم زودتر بیام بیرون .. تولد ارسلان بودو لباس زردو مشکی قشنگی گرفته بودم. صبحش رفتم دارایی عکسو گذاشتم نگهبانی اونجا ز زدم بیا پایین ببرش رفتم ... برگشتم پیام داد مرسی خیلی دوستش دارم و مرسی که برای از سگ کمتر همچین کاری کردی و پیام بازیمون شروع شد. گفتم هنوز دلخورم و نمیدونم حرف ببدی بوده یا نه ولی عذر میخوام و کمی پیام یازی داشتیم یهویی به سرم زد که من دارم میرم مهمونی دوست داری بیا و سریع گفت میامن چی بوشم چون لباسم زرد مشکی بود گفتم تو هم زرد مشکی بپوش.. جو عوض شد و قرار مهمونی گذاشتیم.. عصر رفت دنبال شلوار مشکی و پیدا نکرد. قرار شد لی بپوشه... منم رفتم خونه و حموم و ارایشگاه حاضر بودم که اومد پیشم.. کلی همو بغل کردیم..دلم براش تنگ شده بود... کمی با هم گذروندیم بعد راه افتادیم... احساس میکنم هیجان داشت خیلی.. خیلی وقت بود نرفته بود جایی.. وارد شدیم کلی شلوغ پلوغ بود و صدای موزیک پر بود... لباسامو عوض کردم اومدم پیشش.. همه بودن .. فقط محمد چند بار پرسیده بود این کیه باهاش اومده اونام گفته بودن همکارش اونم گفته بود خفه شید...
خیلی خوش گذشت .. کلی مشروب خوردیم داغ شدیم و رقصیدیم ..خیلی رقصیدیم باهم اونم خیلی رقصید ..پاتریک اومد و گفت من بهت خیلی حسودیم میشه خیلی تعریفتو کرده و چرا ویلای ما نیومدید... مرضی هم با بچه هاش و دوست پسر جدیدش اومده بود. م میگفت مرضی دوبار دستشو گرفته و کمی عجیب بود... اونم ترسیده بود البته از لش بازیاش بعیدم نبود درست حدس زده باشه... تا ساعت یک اینا شایدم بیشتر بودیم عالی ود همه چیز.. بابک و ندا هم ودن و فرداش تولد بابک ود که سوپرایز ندا بود.ولی اصلا تعارف نکرد..
اومدیم خونه و کلی صفا کردیم و خوابیدیم.. صبح رفت شرکت منم خوابیدم...
ظهر پیام داد امشب چکار میکنی من نمیام حسش نیست گفتم اوکی.. دیگه خبری نداشتم ازش ..
منم رفتم خونه مامان و شب برگشتم..
فرداش تا عصر تو خواب و کار بوم.. پیام دادم عصر که چکاره ای .. دیر ج داد که با دوستامم چطور گفتم هیچی و گفت نع بگو..گفتم موستم بن برین بیرون کهی دگ. گفت شب میپیچونم ولی 6 پیام داد کجا بریم.. دوستام رفتن..عجیب بود.. گفتم بیا اینجا بریم شام بیروم و اومد تا ساعت 9 .. رفتیم بسمت گی فست فودی ولی وسط راه تصمیم عوض شد و رفتیم رستوران ند ه خیلی خوب بود و خوش گذشت ... قارچ تو پر و نون و پنیر و بریونی بره... خوشمزه و تند بود... و جدید بود برام. شام خوردیم برگشتیم کمی فیلم دیدیم و رفتیم بخوابیم که دیدم اشکش در اومده انصاری رفته امن اونم بدون خداحافظی خیلی ناراحت بود و اشکش میومد.. تنهاش گاشتم ... فقط گفتم خداروشکر به خیر رفته گفت عاه فقط 4 تا دوست داشتم که سه تاشون دارن میرن.. گفتم کم کم یا میگیری هیچ کس برای ادم موندنی نیست... خابیدیم . حالمون گرفتهبود...
صبح بخر س جدا رفتیم شرکت
خیلی دوستش دارم خیلی..دوستای حناگفته بودن چقد دوستش داره.ولی حیف احساس میکنم براش اهمیت نداره. و منو نمیبینه تا وقتی که هستم براش...
باید روی خودم کار کنم و احساساتمو کنترل کنم ...
برچسب:
نویسنده: آرین اسدی