روزای پر از دلهره و اشوب و نگرانی و غم...
خنده های الکی...
بغض لعنتی....
خیلی وقته خاستم بیام بنویسم و ننوشتم... چون خیلی داغونم... خیلی غم دارم..این روزا تموم نمیشه. .هیچوقت خدا برام خنده از ته دل نخاسته..همیشه یه غم گوشه دلم بوده..
از اسفند که رفت سفر و به دروغ گفت میرم مامویرت... بعدم به خاطر پیاما که تو تلگرام داده بودم بهش برخورده بود..هههه..واقعن خنده داره.. بعدها یه برگه ماموریت الکی گذاشت تو کیفش که بگه یعنی من رفته بودم ماموریت و قشنگ معلوم بود دروغی بیش نیست..بعدم قبل از تعطیلات سال تحویل ول کرد و رفت ..منم با کلی شوق و ذوق کلی خونه رو تمیز کرده بودم به سختی و وسیله های تازه خزیده بودم و هفت سین چیده بودم.. شب رفتم خونه و تنهایی ساعت هشت صبخ سال و تحویل کردم.خیلی شب سال تحویل گریه کردم خیلی .....همه میگند خیلی طاقت داری.اره خیلی طاقت داشتم.الان که فکر میکنم میبینم باید راه دیگه ای پیش میگرفتم.. باید جور دیگه ای رفتار می کردم.. با اینکه اون سفر خارج و رفت و فکر نمیکردم هرگز نمی بخشمش ولی شب عید دیگه امید داشتم بیاد اشتی کنه و همه چیز تموم بشه.. خوب اون خیلی اشتباهات کرده بود تو اون مدت و چندباری رفتم باهاش اشتی کنم ولی خودش گفت سمت من نیا و من نمیخام با تو زندگی کنم و گفت بیا یه چیز جزعی بگیر و از زندگی من بیرون برو. راه رفت و فریاد زد و به من تهمت زد و گفت خراب.. خونه رو ترک کرد و جدا خابید.. بهم بیمحلی کرد و چیزی نخرید مشافرت خارج رفت و هزار هزار کار دیگه کرد.. چه جوری باید چشمو میبستمو می رفتم بخاطر عید دوباره اشتی میکردم.. امکان پذیر نبود ..جز اینکه دوباره تحقیر بشم....
تمام عید تنها بودم..کمی خونه کمی خونه مامان و قراربود مسافرت بریم با حنا که هیچ جا نتونستم برم..فقط چندباری با ازی رفتیم سینما ... جفتمون دل و دماغ هیچیو نداشتیم..
عید تمام شد.دوهفته روزای سخت و دیر گذشت... ولی مثل همیشه گذشت.. دوباره روز از نو و روزی از نو و اومدیم سرکار... از شنبه اش اونم اومد خونه... و دوباره اخر هفته ها گم و گور شد...
چقد تصمیم گیری برام سخته.. دیروز دوباره حسینی صحبت کردم و میگه چرا کاری نمی کنی.. و گفت برم شکایت کنم..
چقدر این ادم سخته..چقد دلش کوچیکه..چقد دنیاش کوچیکه..چقدر پسته...اره اینا چیزاییه که خودم میگم ولی چرا نمیرم..واقعن چرا نمیرم..از چی می ترسم..از ازدست دادن؟؟ از دست دادن کار امروز و دیروز من نیست..همیشه تو زمینه عشق چیزایی که دوست داشتم از دست دادم..ولی واقعن اینو دوست دارم|؟؟ از دست دادن کی؟؟ ادمی که نه دل خوش برام گذاشته نه احساس نه پول نه غیرت..بجز یه مشت تهمت بی اساس بجز یه مشت بی احترامی یه مشت دروغ یه مشت بی احساسی .....؟؟؟؟
تمام وسایل و خوراکی های خونه یا تموم شده بود یا تاریخ گذشته بود .. بیشتریارو ریختم دور باقی هم بردم خونه مامان چون مال جهازم بود و دیگه د رحال گندیدن بود..دیگه هیچی تو یخچال و فریزر و کابینتا نمونده..خالیه خالی... پاکه پاک..حسابشون از حساب من پاکتره... بعدها تو گوشیش دیدم از یخچال و فریزر که همش خریدای جهازم بود عکس گرفته که تو دادگاه ادعا کنه خریدای خودش بوده.هههه.. خنده داره بازم..تو این مدت یه هزار تومنی هم به من نداده.. فقط یه بار خریده جزعی کرد که همش مصرف شد و تموم شد.
همیشه مثل گداها خرید میکرد..دو نه ای... و کم..... در حد دل خودش
برای خودش میوه می خره و تو طبقه خودش میزاره.. و شبا میخوره....
یه مشاره وکیلم دوستش که ضامن من بود براش اس کرده بود.. بخاطر هشتاد هزار تومان قلبش در حال ایستاتنه.. وامی که خودش شاهده برای خونه جفتمون خرید کردم حاضر نیست هشتاد تومن قسط پرداخت کنه. دلم به حال خودم می سوزه چقدر اجازه دادم یه ادم تحقیرم کنه...
جدیدن فهمیدم یه خط جدید خریده و وارد تلگرام شده... تلگرامی که بخاطر اینکه من عضوش شدم هزارتا تهمت خراب بودن بهم زد... هجده اردیبهشتم بلیط شیراز گرفتن که برند شیراز... با برادرش..برادری که خونه منو خراب کرد... و همیشه از خدا میخام که خونش خراب بشه.. یه دوست دخترم گرفته هم اسم من .. امیدوارم زندگیشونو خراب کنند و خونه خراب بشند.. میگند واگذار کن به حدا.. اخه واگذار کنم به کدوم خدا... خدایی که برای اونا خدایی میکنه و برای من........
کاش معجزه میشد و همه چیز درست می شد. فقط یه معجزه.. معجزه ای که میگفتند خدا تو قدیم زیاد میکرده /.... هیچ خبری از خدا نیست... هیچ خبری..نمی دونم کجاست این مدت خیلی امازاده رفتم و دعا کردم ولی از اونا هم خبری نیست...
توی عید دوتاخاستگار برام پیدا شد... کسایی خبر از دل من و زندگی خرابم نداشتند..گفتم ازدواج کردم باورشون نمیشد فکر میکردند دروغ میگم... اره ازدواج کردم دوست داشتم داد بزنم بگم..ازدواج کردم با ادمی که یازده سال از من بزرگتره چهل و سه سالشه ..یه ادم بزرگه خیلی موفقه... کاملن مستقله و مرد کامله.. اما دلش کوچیکه .. حتی از دل گنجشکم کوچیکتره... کینه ایه بشدت کینه ایه... خودخاهه .. نامرده پسته .. میره بیرون غذاشو میخوره میاد... مهم نیست من تو خونه هستم و هیچی تو خونه نداریم... پیش خودش میگه کار میکنه خودش بخره بخوره... با اینکه من وظایفمو انجام میدم..خونه برق میزنه از تمیزی.. یه ساله اتاق خابشو عوض کرده و درو می بنده میخابه.. پس اونه که تمکین نمیکنه... یه روی اومد برام نامه نوشت که مریضم حلالم کن... امید دارم روزی دوباره می رشه که ازم حلالیت میخاد... ولی من هرگز نمی بخشمش.. هرگز حلالش نمیکنم نه خودش و نه خانوادشو و اون برادر لعنتیشو...
تنهایی داره دیوونم میکنه و بیشتز از تنهایی دودلی و ناامیدی از همه چیز ..از خدا از دنیا از همه چیز....
پستی این ادم منو دچار سردرگمی کرده.. شدم یه ادم بی اراده که نمیتونم قاطع باشم.هیچ کس نتونسته کمکم کنه ..نه دوستام که بهم دلداری میدن و همش بی پایه و اساه نه اون همه مشاوری که رفتم باهاشون حرف زدم نه وکیلا نه کتابا نه متنا نه شعرا نه خدا نه امامزاده هایی که انقدر رفتم نه قرصا ...هیچکش تو این دنیای لعنتی نیست....
اعتماد بنفسم اومده پایین.ادمی که هرگز با عشق باهاش ازدواج نکردم حالا شده عذاب زندگیم...یه چیزی مابین دوست داشتن و تنفر.. یه سال از ازدواجمون گذشت و بخاطر کینه ای بودن و عقده ای بودن و کوچیک بودن دل یه ادم زندگیم به فنا رفت....
دردمو به کی بگمم.... هیچ کس نتونسته دردی ازم برداره و گره ای ازم باز کنه..
دردمو به کی بگم...
+ نوشته شده توسط suy در یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۵ و ساعت 1:11 PM |
برچسب: اردیبهشت,
نویسنده: آرین اسدی