خرید بک لینک
امروز شنبه و اول یک هفته دیگست... هوا خیلی خوبه در عین حال که دلگیره ولی خنک و بارونیه و در کل باحاله..

از صبح خیلی درگیر کارم و شلوغم اما خیلی کارارو انجام دادم ..

پنجشنبه ظهر به پیشنهاد م رفتیم سه نفره سمت درکه و اسو نهارو زدیم .رفتیم اجاق باشی خوشمون نیومد پیچوندیم...شیشلیک ماهی و کته کباب که خیلی چرب بود.. جاش عالی بود.. یه جای دنج و خنک ... و شیلیشکش عالیتر... مهمون من بودیم چون سری پیش مهمون می بودیم... غذا رو تپل زدیم و رفتیم سمت خونه .. بچه ها رو خونه می روسندم و خودمم با عازی قرار داشتم.. رفتیم فرحزاد..هوا عالی قلیون زدیم...

بارون زد پا شدیم رفتیم پارک لاله ... اونجا کمی بازارچه چرخیدیم و در حال گپ زدن و تخمه خوردن بودیم چند نفری گیر دادن .. بعدشم اومد یکی و شماره داد که هشت سال از من کو چکتر بود.. کرم ریختم و گرفتم ولی بعد پشیمون شدم چطور بپیچونم...

شب رفتم خونه بابا و همونجا موندم..بچه ها صبح میخواستن برند تور سواد کوه.. می خیلی ساعت افلاین بود.نگران شدم ز زدم ج نداد به مح پیام دادم.. که گفت اینجاست میگم بزنگه.. زنگ زد کمی ناراحت بود با هم بحثشون شده بود..

فردا تا ظهر بازط افلاین بود ..نگران شدم به مح پیام دادم که گفت دیشب بحثمون شد رفت خونه..

پیام دادم بهش ساعت دو از خواب بیدار شده بود.. و گفت که اوکیه

عصری ز زد بیا با بچه ها بریم پارک ساعی..

رفتم اونجا دوستاش بودند جلو در پارک میخواستند برند بهروز کباب ترکی بزندد.سارا و دوستشم بودند که دعواشون شده بود و تو خودشون بودند...

رفتیم بهروز محمد با ما اومد ..کباب ترکی زدیم و خیلی خوب بود ..کلی خندیدیم سر دعوای اونا برای فروش...

بعدش رفتیم سمت بام تهرام.. کلی تو راه رقصیدیم و صحبت کردیم.. نزدیک هشت رسیدیم بام که دکتر ز زده به می که من دانشجوهام جا ندارند و شب بیاند اونجا خونه تو.. اونم که اعصابش خورد بود و روی دودروایستی قبول کرده بود.. کلی بهم ریخته بود.. بخاطر جا و همسایه هاش..

خلاصه رفتیم بالا با اتوبوس و یجا نشستیم کلی گفتیم و خندیدیم .. سارا هم که بهم ریخته بود..

رقصی دوستش غیرتی شد اومد جلو و صحبت کردن ا هم ..

ما هم می سر اینکه گفت گوشیتو بده برم تو اینترنت و ندادم ریخت بهم دیگه..

هی سوال پرسید چرا ندادی منم گفتم به همون دلیل که تو نمی دادی گوشیتو..

بهم ریخته بود رسوندمش خداحافظی کرد رفت..

رفتم خونه عکسشارو براش فرستادم ولی دوباره سوال می پرسید که چرا گوشیتو گرفتی و با کی چت میکنی و ازین حرفا...

...الان میخوایم بریم یه کافه.. باشگاه و بخاطرش پیچوندم

+ نوشته شده توسط suy در شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۶ و ساعت 5:39 PM |

برچسب: نویسنده: آرین اسدی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 1:01

صفحه بندی