زیاد روبراه نیستم.. یجورایی صبح عزا گرفته بودم میخواستم بیام شرکت..هرچند که دلم نمیخواست خونه هم بمونم و در اصل نمیدونستم چمه.. ولی انگیزه کارم خیلی کم شده...
یه مدتی بود که با هم خوب شدیم دلیلشم این بود بعد از یه دعوای بد بینمون بهش پیام دادم که اوکی من دوستت دارم میخوام باهات باشم و قول میدم دیگه کاری بهت نداشته باشم فقط بیا با هم باشیم... خوب اونم پیام داد که اوکی منم همینو میخوام و با هم باشیم... و قرار شد بیشتر وقت بزاره و بارم توضیح بده منم کمتر گیر بدم..
دو هفته ی با هم اوکی بودیم و بنظر همه چیز روبراه بود.. اون بهتر شد وقت میزاشت توضیح میداد و انگار همه چیز اوکی بود.. منم یه بلیط کنسرت گرفتم برای سه شنبه ..کنسرت ماکان با ذوق و شوق...
همش نگران بودم دعوامون نشه و بهم بخوره که بلخره دیشب دعوامون شد..
پنجشنبه با حنا رفتم دانشگاه .. دوستشم بود..تنوع خوبی بود و ساعتی با هم بودیم..صحبتهای استادشون دکتر توکلی خیلی دوست داشتم و تصمیم گرفتم کلاس پروش مدری مالی برم... اگه اقای بهبهانی قبول کنه البته...
شب خونه مامان بودم.. م هم دوستاش پیشش بودند و با محمد تا صبح بودند... نصفه شب سر اینکه یهو شب بخیر گفت دعوامون شد و خوابیدیم..
جمعه خونه تنها بودم..میخواستم با عازی برم فشم ولی نمیدونستم م یهو ز بزنه و قرار بزاره...
بهش زنگ زدم دیدم با دوستاش بیرونه اصلا... یکم دلخور شدم.. گفتم برنامه داری گفت عاره ولی تو بگو..
گفتم هیچی من برنامه رو ز زدم با تو هماهنگ کنم میخواستم با دوستام برم بیرون..الان میبینم که تو خودت برنامه داری باشه اوکی.
خلاصه گفت من هم باهاتون بیام..
کاش پیچونده بودم و با ازی رفته بودم..بلخره با خودش هماهنگ کردیم و رفتیم کافه سیاه و سفید سمت ولیعصر...
یکی دو ساعتی بودیم.. فضاش خوب بود ولی بیرون نشستیم کمی سرد بود..
اومدیم بیایم فکر کردم با من میاد خونه یا میریم جای دیگه ولی گفت میخواد بره پیش محمد..
کمی سنگین شدم.. یهو دم بانک گفت پیاده میشم و خداحافظی کرد..
خیلی عصبانی بودم
پیادش کردم و زنگ زدم که حسابتو بده پول کافه رو بدم...
گفت نمیدم و کلی شروع به غر زدن کردم..
گفت من گفتم که تحمل میکنم و ای میستم ولی واقعا نمیتونم..تو همه چیزت دوستاته همه الویتات من هیچ الویتی برات نیستم و دارم تو رابطه اذیت میشم.. و نمی تونم انقد رغرورمو بشکنم..راحتت میزارم که اذیت نشی ..اونم خیلی راحت پذیرفت... و شکوت میکرد و بیشتر حرص منو در میورد..
خیلی حرفا زدم.. اونم حرفش این بود که مثل قبل از رابطه لذت نمیبرم و جذابیتی نداره... مثل یک شوک بود برام.. باور نمی کردم... حالا بعد یک سال داره این حرفو میزنه که دیگه لذت نمیبره... و اینکه مواقعی هم که خوب میشه باید فیلم بازی کنه... شوک بودم... کمی بحث کردیم و من خیلی بغض داشتم... هی گفتم لذت نمیبری تا حالا فیلم بازی میکردی واقعا خاک برسر من..چجوری دلت اومد در مقابل من اینطور باشی... منی که با تموم وجود گذاشتم.. و بحث کشید سر بهم خوردن زندگی من که چرا میگی من مقصرم و من گفتم تو هم بودی...
و اون گران این بود نکنه توقع داشته باشم چون زندگیمو بهم ریخته باید منو بگیره..
احساس م یکردم داره غرورم له میشه..گفتم برای همیشه میزارمت کنار و راه برگشت نمیزارم..
شب پیام داده بود هرچی دوست داری بگو من دوستت دارم تا حالا هیچکس به کاملی تو برام نبوده و می دونم دارم میرینم..
منم جملاتشو گنده کردم براش فرستادم اینکه لذت نمیبرم و خسته شدم و فلان و بیسار و اینکه گفتم تمام این جملات کافیه که ازت متنفر بشم چون نقش بازی کردی و رفاقتت دروغین بود..
تموم شد
جواب نداد
امروزم سوال کاری پرسید ولی زیاد تحویلش نگرفتم و باهاش محکم برخورد کردم...
دارم دنبال تور قشم میگردم با عازی بریم ..فکر کنم برگمو دید که یادداشت کرده بودم..
پایینم اومده بودند با دوستاشون ناهار برگشتم بالا...
سه شنبه هم برای کنسرت با عازی هماهنگ کردم بریم..چهارشنبه هم قرار بود یه مهمونی زیر زمینی بریم که بهم خورد.
فک میکرنم با این گروه تورشون سنمایی داره...
دیگه براش تکراری شدم..بهش گفتم تو تا ته منو رفتی دیگه برات جذابیتی نیست...
منی که تازه شناخت و خاطره پیدا کردم علاقه مند شدم تو قبل از شناخت و خاطره علاقه مند بودی...و با بقیه فرقی نداره... گفت همه اینند اولش مخ میزنند گفتم همه ک.. هستند پس تو هم هستی....
خیلی ناراحتم...از خودم که باز رکب خوردم.... و چرا بیشتر از ظرفیتش بهش ارزش دادم...
مطمینم اون منو از دست میده
و هرگز نمی تونم ببخشمش
برچسب:
نویسنده: آرین اسدی