یه زمانی کارم نوشتن بود کلی دفتر خاطرات داشتم باید برم همرو از خونه مامان بردارم و منهدم کنم
هیچ وقت که نمیخونمشون چه فایده بودنشون
تقریبا 5 ماهی هست که تنها زندگی میکنم نمی تونم بگم همه چیز عالیه ولی از زمانی که تو خونه اون بودم خیییلی بهتره و خیلی ارامشم بیشتره
هفته دیگه یه دادگاه دارم
البته ماه پیش تشکیل شد اون با وکیلش اومد اما قاضی نیومد و یک ماه عقب افتاد
انگار برام مهم نیست حتی حال ندارم در موردش فکر کنم
جدیدا اومده تو تلگرام و متنهای امازاده ای و شعرای فلسفی میزاره چرا واقعا نمیدونم جالبه بلاکم نکرده که ببینیمش
نمی دونم چه قضاوتی در موردش بکنم حتی حوصله قضاوت کردنشم ندارم
انگار شدم گور بابای دنیا
ماه پیش رفته بودیم رامسر .. یکم گذشته به ریز یادم نمیاد ولی تعطیلی اتفاقی مجلس بود و تصمیم گرفتیم استفاده کنیم و بریم رامسر.. بعد از شیراز که عید دوروزه رفتیم و خیلی خوش گذشت این دومین سفرمون بود کاش خاطرات شیرازو نوشته بودم حیف...
ظهر پنجشنبه بعد از کار رفتیم خونه قفلو عوض کرد بعدش ناهارو سر کوچه زدیم رفتیم سمت چالوس ..همه گفته بودند که بشدت ترافیکه ولی بشدت خلوت بود از جاده چالوس رفتیم و سمت رامسر با شماره ای که داشت تماس گرفتیم برای ویلا که نگو اشتباه زنگ زده بود و مارو برد یه جای بدفرم که برگشتیم و زنگ زدیم به شماره اصلی و یه جا گرفتیم که یک زن با بچه ش زندگی میکرد شب اونجا موندیم خونه خوبی بود تمیز بود و رو به جنگل ..من کمی ناراضی بودم چون همش فضای ماسال تو ذهنم بود..صبح رفتیم لب دریا و صبحونه خوردیم و بعدش رفتیم جت اسکی که عااالی بود و خیلی بهمون خوش گذشت...و بعد از اون به سمت خاور خانم حرکت کردیم. خاور خانم خیلی شلوغ بود روبروش یه رستوران بود که خلوت تر بود رفتیم و ناهار خوبی خوردیم ولی بعدش که اومدیم از پارکینگ در بیایم زدم به یه ماشین که داستان درست شد برامون.. .بعدش رفتیم جواهر ده .. جنگل خیلی خوبی بود ولی به پای ماسال نمی رسید .. تا اخرش که یک شهر بود رفتیم و برگشتیم و وسط جنگل یه سوئیت گرفتیم .. خیلی خوب بود یه اتاق و یه دستشویی شب موندیم .. رفتیم کافه بغل و کلی گپ زدیم اش سفارش دادیم که خیلی مزه داد .. دوباره بحث نیلوفر و ماجرای من پیش اومد که کمی باهم بحث کردیم اون زنگ زد به نبلوفر که من دوست پیدا کردم منم زنگ زدم به حنا که در مورد ماجرای اونروز توضیح بده و همدیگرو قانع کردیم.. حس خوبی بود... شبم کمی از خانوادش برام گفت ... بعدم تو بالکن کلی با صدای رقص و اواز کلبه بغل قر دادم.. شب موندیم و صبح به سمت پایین حرکت کردیم... قبلش دوباره رفتیم جت اسکی ..خیلی خوب بود ..انقد که روز قبل لذت بردیم ..کلی جیغ و داد کردیم و رفتیم به سمت نمک ابرود.. سوار تله کابین شدیم کلی توش شیطونی کردیم بالا تو جنگل چرخی زدیم و برگشتیم پایین که بیایم تهران دیر نشه.. توراه پدرمونو در اوردن اون ماشینی که بهش برخورد کرده بودیم.. از جاده چالوس برگشتیم و توراه جیگرو زدیم.. اخر شب رسیدیم تهران و رفتم پیش اون صبح با هم رفتیم شرکت.. سفر خیلی خوبی بود که چون کمی ازش گذشته جزئیاتو ننوشتم...
دو هفته پیش رفتیم ماسال و خیلی خوب بود خیلی خوش گذشت البته قبلش دعوایی داشتیم سر مهمونای خارجیش و تور رفتن با دوستش که اعصابمو ریخت بهم و بحثی کردیم من خیلی خودمو خورد کردم سعی کرد نزاره خورد بشم و از دلم در بیاره ولی خوب کمی تو دلم موند و به غرورم برخورد با همه جر و بحثها بالاخره فرداش بعد از شرکت رفتیم به سمت ماسال ترافیک بود قزوین تصمیم گرفتیم بریم و قیمه نثار بخوریم فتیم تو شهر همه جا بسته بود از یه نفر پرسیدیم میدونی فلان رستوران گجاست گفت بعله میدونم و چیزی نگفت که باعث خندمون شده بود و ناهار نداشتند رفتیم استراحتگاه صحرا اونجا داشت خوردیم و خوشمزه هم بود و سمت رودبار ترافیک بدی بود و به جاده اصلی ماسال رسیدیم بشدت بارونی و هوا عاالی بود و حدود ساعت یازده بود رسیدیم .همه جا تاریک بود ترجیح دادیم به دلیل بارون و تاریکی و حدس اینکه جا پیدا نکنیم همون شهر اسکان کنیم اول جاده کنار جیگرکی وایستادیم و سوال پرسیدیم همونجا جیگرو زدیم و رفتیم خونه یه پیرزن که صاحب مغازه معرفیش کرد شب اونجا موندیم خوب بود فقط دستشوییش در نداشت و اون از گرما خفه شده بود ولی من چیزی نفهمیدم..سریع خوابیدیم و فردا صبح رفتیم به سمت جنگل ..یه جای خوب نگه داشتیم و صبحونه رو زدیم خامه و عسل و املت کلی چسبید .و..یه اتوبوس تور هم گیر کرده بود تو گلا .. رفتیم به سمت بالا بالاتر که رفتیم همه جا مه گرفته بود و بعضی جاها چیزی دیده نمی شد.. چندجایی ایستادیم و عکس گرفتیم رفتیم تقریبا تا جارده خاکی اونجا صفایی کردیمو برگشتیم پایین .. وسط راه جایی که اون قبلا خودش با دوستاش رفته بود یه نفر گفت کلبه و ماهم که قصد داشتیم شب بمونیم رفتیم کلبرو دیدیم خوب بود با صد تومن توافق کردیم و موندیم... کمی تو کلبه استراحت کردیم و بعد خوابیدیم البته من زیاد نخوابیدم ولی اون هوا خنک بود کلی خوابید تا شش بعد از ظهر .. بعدش رفتیم سمت کلبه های رستورانی اونجا چنجه و ماهی خوردیم و بعد چاییو تو هوای مه گرفته زدیم ..خیلی رویایی بود دلم نمی خواست اصلا تموم بشه میخواستم هونجا ساعت وایسته و بمونیم... برگستیم ولی کلبه صاحب کلبه یه مردی بود با دوتا بچه یک ساله و هفت ساله و خانومش که چسبیده به کلبه ما بودند بچه هاش خیلی صدا میکردند البته صدای گاو و گوسفند واردکم پر بود و صدای شادیه کلبه های اطراف میومد.. صاحب کلبه اومد و برامون هیزم گذاشت چون خیلی سرد شده بود و یه گردسوز روشن کرد برای روشنایی .. کلی عکس گرفت.. بعدش سر یک معما چندتا حرف مزخرف بهم زد که بهم برخورد و قهر کردم ..سعی کرد عذر خواهی کنه ولی بشدتد از دستش عصبانیس بودم. گرفت خوابید.. من بخیواب شده بودم .. تا ساعت نه و نیم شب همینتجور تنها نشسته بودم... و کلافه و عصبانی بودم.. بعدش بیدار شد و خربزه خوردیم و خوابیدیم دوباره نصفه شب رفتیم بیرون دستشویی عتیقه که همه در و پیکرش باز بود....
صبح ساعت ده اینا بود بیدار شدیم هوا معرکه بودد ...رفتیم سمت رستوران برای صبحونه چون پول نقد کافی نبود چیز زیادی نخوردیم . برگشتیم پایین چندجایی ایستادیم و دوباره سر جای دیروزمون ایستادیم و میرزاقاسمی مشتی زدیم و بعد برگشتیم پایین اون بالا اصلا اتنتن نبود رسیدیم پایین کلی زنگ و پیام داشتیم ...وسط راه تصمیم گرفتیم بریم انزلی و ماهی بخریم یک ساعت فاصله بود. از جاده زیبای رضوانشهر رفتیم و بازار کلی ماهی خریدیم... برگشتیم سمت دهکده که راهمون ندادند... رفتم دم خونه که نتونستم پلاکو ببینم... برگشتیم سمت رشت ..توش هر تصمیم گرفتیم فسنجون و باقالی قاتق بخوریم که هر رستورانی رفتیم انقدر دیر بود یا یکیشو داشتند یا هیچکدوم بلخره یه رستوران پیدا کردیم که هردورو داشت ولی خیلی مزخرف بود .. خوردیم و به سمت تهران اومدیم .. ساعت نزدیک یازده اینا بود رسیدیم تهران که رفتیم خونه اون دوستش انصاری هم خونه بود اون بیدار موند ماهیارو پاک کرد منم دوش گرفتم خوابیدم صبح اومد پیشم و بعد رفتیم شرکت...
در کل سفر خیلی خوبی بود و خیلی خوش گذشت با همه دعواها و دوستیها و موضوعاتی که پیش اومد همش خاطره جالبی شد و خوش گذشت...
+ نوشته شده توسط suy در دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶ و ساعت 5:3 PM |
برچسب:
نویسنده: آرین اسدی