چون احساسم زیادتر شده .. عشقم... و کلنجارم برای فاصله که گرفتار نشم...
خیلی دوسش دارم
خودم بهم زدم ولی ناراحتم ... ناراحتشم کردم.. ولی چرا او.ن اندازه من منو دوست نداره... البته میگه داره ولی نمی تونه هی به زبون بیاره... میدونم راستم میگه... ولی من زیاده خواهم
خودش گفته بود میدونم و تحمل میکنم...
یه رازی بهم گفت
گفت مشکوکه به سرطان حنجره ولی من مطمینم چیزی نیست و جزعیه..
واقعا ازته دلم دوستش دارم و نمی خوام اذیتش کنم
ولی نمی خوامم از دست بدمش
حداقل میخوام این زمستون و پاییزم کنارم باشه...
چون از گارسال کلی خاطره باهاش دارم..
قراره این هفته بره کویر...
من چقدرحسودم...
جمعه بعد از چند روز که باهاش قهر بودم زنگ زد بهم ..گفت قرمه سبزی دارم درست میکنم یا برات میارم یا میفرستم ..گفتم نمیخام و بحثمون شد.. اخرشب پیام داد دارم برات میارم .اومد پیشم و شب پیشم موند و صبح زود رفت فرودگاه که بره اصفهان.. شب برگشت و صبح شرکت دیدمش... عصری دوباره میخواست برای دوروز بره کرمان ..منم برای اینکه بدون خداحافظی رفت دیشب دوباره بهش گیر دادم و بهم زدم..اونم گفت من از وابستگی میترسم..منم دوباره باهاش دعوا کردم... ناراحت شدم .... امروز خبری ازش ندارم.. احتمالا فردا بر میگرده
+ نوشته شده توسط suy در دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶ و ساعت 5:20 PM |
برچسب:
نویسنده: آرین اسدی