یه مدته حالم عجیبه ..دگرگونم شاید بدونم که چمه این حالتا دوران مجردیم زیاد بود...
من همیشه باید با عشق زندگی میکردم..چرا..واقعا چرا... اینکه همیشه باید با عشق زندگی میکردم مسعله ای نبود.. مسعله اونجا بود که تعبیرم همیشه از عشق اشتباه بود.. همیشه عشق و با یک ادم تعبیر میکردم... می دونم که میتونستم خیلی چیزا برای عشق ورزیدن پیدا کنم و حالمو خوب کنم ولی نمیدونم چرا اینشخصیتو داشتم..کاش میتونستم یه قرص بخورم و کلا شخصیتم چیزی بشه که دلم میخواد...هیچ وقت نتونستم تو مقوله ی عشق خودمو اصلاح کنم...با اینکه 33 سال از زندگیم میگذره باز هم همون دختر 10 سال پیشم ... دختری احساسی و شکننده... البته خیلی از اون موقع ها ارومتر و محکمتر شدم...
چند وقتی بود خیلی بهم ریختگیم زیاد شده بود . از قبل دهه محرم تا الان... احساس میکردم داره باهام بازی میشه.. پس زده میشمو پیش میکشتم... دوست داشتم بیشتر باهام باشه بیشتر برام وقت بزاره ولی نمیشد.. انگار فراری تر میشد.. زیاد بهش گیر نمیدادم که خستش کنم ولی طاقتم نمیوردم بیخیال بشم.. رفته بود ماموریت باهاش قهر بودم دوروز دورادور ازش خبر داشتم برای کار.. شب اخر یه پیام تو اینستا فرستادم که چتمون شروع شد ناراحت گلاش بود که چند روزه بدون اب موندن و خشک شدند.. ازم خواست فردا صبح که میرسه تهران برم پیشش .. تصمیم نداشتم این کارو بکنم و گفتم که نه... کمی با هم چت کردیم.. فردا صبحش رسید تهران و من شرکت بودم ازم خواست برم پیشش با هم برگردیم .. رفتم.. گلا خشک شده بودند.. کمی باهم بودیم و بعد برگستیم شرکت.. صبحش قرار بود شب هم با هم باشیم... ولی بعد از ظهر بهانه کرد خوابش میاد.. ناراحت شدم رفتم خونه... کمی با هم چت کردیم و بحث... اا به جایی نرسیدیم.. فرداش تماس گرفت که من امشب میخوام برم تور... دوباره حالم بد شد و دوباره بحثهای چتی شروع شد... تو تمام بحثها من میخواستم تموم کنم و اون هم می خواست هم نمی خواست. هم پا میداد برای تموم شدن هم نشون میداد خیلی هم اوکی نیست.. و من بشدت با خودم درگیر بودم....
براش یه اهنگ از محسن چاووشی فرستادم که که این دلمه دست توعه و اون هم 3 شب برام یه اهنگ فرستاد که خیلی حالمو بد کرد و داغون...
3 روز محرم تو خونه بودم و افسرده .. ازی دو روز اومد پیشم با هم بودیم روز اخر هم با خانواده رفتیم فرحزاد اما من خراب بودم خراب...
از دوشنبه برگشتیم همه سرکار... باهاش سرسنگین بودم .. اما همه ذهنم پیشش بود.. جیگرم کباب می شد میدیدمش ... سه شنبه هم همینطور عصرش با هم چت کردیم.. من باز بهش پیام دادم پس حدسم در مورد تو درست بود که کس دیگه اومده تو زندگیت.. و اونم انکار که نع و بعد بهانه کرد تو چند بار اخیر تو دعواها به من چرا گفتی که عوض شدی و بی کس بودی و باکس شدی...
من ازش عذر خواهی کردم و گفتم همش بخاطر یه چیر بوده ...
بحث نیمه موند...
دیروز عصر اخر وقت اومد تو اتاق و کمی صحبت کردیم.. و گفت که با کسی نیست و خودشم داغونه... می خواستم برم باشگاه ولی خیلی داغون بودم ...داشت بارون میومد هوا سرد بود دل من گرفته گفتم پیام بدم بیاد بریم بیرون.. زنگ زد و گفت خواهرش بیمارستانه و میخواد بره بیمارستان امام خمینی .. و بعدش کمی بهم ریخته حرف میزد.. بهش گفتم بهم بگو چی شده اما فقط میگفت که تا فردا به من مهلت بده... من بیشتر نگران میشدم دلم نمی خواست گوشی و قطع کنم اونم همینطور انگار. و بعد گفت که من یه مدت تصمیم گرفته بودم تمومش کنم بخاط جفتمون و ایندمون و این مدتم که سفر رفتم تصمیم همین بود ولی دو روزه فکر کردم دیدم من با تو خوشحالترم و دلم می خواد با تو باشم و با تو تجربه کنم گفت من میدونم اگه با تو رو بازی کنم تو خیلی نگرانیات تموم میشه و مشکلاتمون حل میشه چون همه مشکلات ما همینه و من تصمیم گرفتم با تو باشم و رو باشم و کنار هم باشیم و برامم حرفای دیگران اهمیتی دیگه نداره ... منم بهش حرفامو زدم که دوستت دارم دلمم نمی خواد اذیتت کنم ولی جاه طلبم دلم نمی خواد حساب کتاب کنم که باز شکست بخورم دلم می خواد با دلم زندگی کنم ... و اینکه من اصلا قصد ازدواج ندارم حداقل حالا حالاها .. خواست بهش قول بدم و دادم و اونم قول داد پای حرفش بایسته... گفت ما از فردا با همیم . برای هم و تمام پاییزو با هم میزنیم... و در آخر خیلی دوستت دارم..
کاش این پاییز هیچ وقت تموم نشه...
کاش اون لحظات می موند و بمونه...
صدای عشق تو قلبم می زنه..
کاش این لحظه های خوب می موندند و ترکم نمی کردند...
من یه حس خوب به زندگی پیدا کردم
امروز پنجشنبه ست و من الان دیدمش .. و فقط نگاهش کردم....
+ نوشته شده توسط suy در پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۶ و ساعت 10:6 AM |
برچسب:
نویسنده: آرین اسدی