دوست دارم زودتر هوا سرد بشه.. گرمارو دوست ندارم.. و دلممیخواد خنکای پاییزو حس کنم..
نمی دونه ادم چی بپوشه لباس گرم یه نه...
نمی دونم چم شده.. خودمو زدم به سرخوشی و بیخالی ولی واقعیت اینه که بیخیال نیستم..
نمیدونم چرا انگیزه هیچ کاری و ندارم.. یه عالمه برنامه تو ذهنمه که هیچکدومو عملی نکردم..
باشگاه قبت نام کردم پول دادم ولی همش تو پیچم.. تنبلیم میاد برم..
میخوام زبان ثبت نام کنم ولی خیلی سستی میکنم
میخوام برم موسیقی و سنتورمو تکمیل کنم ولی اونم پشت گوش میندازم
و کنکور.. مهمترین چیز که میخوام درس بخونم ولی نمی خونم..
چقدر تنبل شدم.. بهترین امکاناتو دارم که استفاده نمیکنم.. دارم وقتمو هدر میدم به هیچ چی... و همش به بطالت میگذره..
باید یکم همه چیزو جدی بگیرم و کمی با اراده تر حرکت بزنم...
من میتونم مطمینم...
پنجشنبه دعوت شدم به مهمونی و خیلی خوشحال بودم کلی ذوق داشتم هم اینکه بالاخره کم کم منو داره تو جمعشون میبره..حتی اگه نمیتونه سعیشو میکنه و هم اینکه دوستای جدید اشنا میشدم.. کلی برنامه ریختم..یه لباس اسپرت خریدم و برای مهمونی خوراکی گرفتم.. کیک تنقلات و غذاهای کوچیک .. کلی هم انار دون کردم.. صبح شرکت بودیم من زودتر رفتم خونه استراحت کردم و دوش گرفتم بعدش رفتم سمت خونه...
خیلی حال و حوصله نداشت و میگفت که خیلی بهم ریختست و دلیلشو نمی دونه .. منم کلی ذوق داشتم ولی یکم فس شذم.. توجه نمی کرد زیاد.. کمی سر تلفن دوستش که سریع نقشه کشیده بود برای خونش بهم ریختم گیر داد که چرا ناراحتی و وقتی توضیح دادم چیزی گفت که ارومم کرد و رفت..
قرار بود دوستاش با دوستشون بیاند که سگ داشتند و ما پیچوندیمشون.. گفتیم حساسیت داره و همسایه ها شکایت می کنند..
خلاصه فقط اون دوتا اومدن...
ساعت ده گذشته بود ما داشتیم فیلم لجندو میدیدم که اومدند..
بچه های خوب و ستالمی بودن و احساس راحتی داشتم باهاشون.. کمی از تنقلات خوردیم و بعدشم جوجه زدیم تو بالکن و بعد فیلم لجندو با هم دیدیم تا ساعت چهار صبح تقریبا بیدار بودیم و صحبت می کردیم .. م یه سوتی واسه سن داده بود که ناراحتم کرد و البته راه دیگه ای نبود... با هم صحبت کردیم بچه ها از خاطرات مدرسه گفتن و خندیدیم.. و بعد خوابیدیم.. ما که نزدیک 5 بود فکر کنم... و صبح تا 12 خواب بودیم..ولی بچه ها از 8 صبح بیدار بودن ..بعدشم رفتن و من بیرون نرفتم چون خیلی خوابم میومد..
اومدیم بخوابیم خوابمون نبرد..اون بلند شد منم بلند شدم..کلافه بود..معلوم بود.. رفتیم کمی گشتیم و حرف زدیم..چاه گرفته بود کمی درگیر اونم بودیم.. 2 و خورده ای بود حاضر شدم که برم انگار اونم بدش نمیومد. میخواست بالکنت تمییز کنه.. کمی بحثم شد باهاش سر چیزی که به دوستش گفته بود. گیر دادم چرا بهش گفتی منظورت چی بوده.. من زندگیمو از همه مخفی میکنم بعد تو باید جار بزنی..گفت خوب قبلا تو جریان بود و دوست صیمیمم هستش و این حرفا...
بحرحال کمی ناراحت بودم..
اومدم خونه و زیاد حوصله نداشتم.. کمی دراز کشیدم .. بهم زنگ شد.. که حساب خرید چقدر شد.. گفتم تو نگفتی بودی بگیرم.. و ادامه ندادیم.. بعدش گفت به محمد زنگ زدم اونم حال و حوصله نداشت..گفتم ادما برامون تکراری شدن و بیا اینجا منم یکم گیر دادم اره پس دوست جدید هم بگیر گفت اره باید فکری بحالش بکنم و همین کارو کنم و قطع کرد.. من تو تلگرام پیام دادم و باهاش دعوا کردم.. کمی بحث کردیم .. اخرشم دیگه جوابمو نداد.. .. میگفت به زمانی از این اخلاقت خوشم میومد که همه چیزو برای خودت دوست داشتی ولی حالا نع..شورشو در اوردی.. تو از بودن من با دوستام ناراحت میشی و تو من و محدود میکنی و از این حرفا..
جمعه با خواهرم و شوهرش رفتیم فرحزاد کمی حال و هوا عوض کردیم..
امروزم که شرکت و دلگیری و کار وو..
امروز باید برم کلاس زبان ثبت نام کنم.. و شایدم موسیقی هم برم...
+ نوشته شده توسط suy در شنبه ۶ آبان ۱۳۹۶ و ساعت 4:20 PM |
برچسب:
نویسنده: آرین اسدی